X
تبلیغات
چـکـــــیده هـا

چـکـــــیده هـا
یادداشت های از دلـنـبـشـته های من
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

از تحمل‌پذیری به تحمل‌گریزی در طرح "سهمیه بندی کانکور"

چندی است که به چند سوال برخورده ام؛ اما هیچ یک شان را قناعت داده نتوانسته ام. یکی از این سوالات، که همیشه ذهنم را درگیر کرده است، طرح پیشنهادی "سهمیه بندی کانکور" است. پس از شنیدن این طرح، هرچه فکر داشتم، کردم که خوبی این طرح در کجایش است؛ در سهمیه‌هایش است، در بندی کردن‌اش است و یا در آزمونی بنام کانکور است، نیافتم و اینکه چه مزایا و پیامد نیکی را برای مردم ما دارد، چیزی دستگیرم نشد، باز فکر کردم که طراحان این پیشنهاد، حتماً دلیلی؛ نه، دلایلی برای این مفکوره خود داشته اند؛ ولی ذهن من راه به جایی نبرد و هر چه بیشتر فکر کردم و پیشتر رفتم، فاصله این طرح و منطق، دورتر شد. خلاصه، یا به قول معروف، از هر طرف گز کردم، کم آمد.

اما این سوالات:

1-    فرض کنید که این طرح جامه عمل بپوشد (گرچه بعید به نظر میرسد؛ ولی در این ملک، خیلی نا ممکن‌ها ممکن می شوند.)، آیا آزمون کانکور برای کسی است که درس می خواند و یا برای کسانی هم است که مثلاً چوپانی می کند و یک روزی هم زیر درس یک استاد زانو نزده است؟

2-    خوب باز هم فرض بفرماید که برخلاف هرگونه منطق سالمی، درس خواندی نخواندی، حق داری در کانکور شرکت کنی؛ چون امتحان کانکور، چهارجوابه  است و حتا برای کسی که نمیداند الف افقی است یا عمودی، اگر یک- دو روز آموزش بدهی که چگونه از چهار خانه، یکی را سیاه کند (نیاز به کتابچه سوالات نیست.) و چگونه یک رشته را انتخاب کند، صد درصد چند نمره می گیرد، صفر نمی گیرد؛ چون صفر گرفتن کار خیلی مشکل است و باید تمام جوابات درست را بداند تا صفر بگیرد. مثال: کسی، مثلاً زورزی خان با نمره 100 کامیاب اعلان می شود؛ چون سهمیه‌اش تکمیل نشده است و زخم‌علی با نمره 250 ناکام می‌ماند؛ چون اضافه بر سهمیه‌اش می باشد، آیا عادلانه است؟

3-    باز هم فرض کنید که این کار شد، در دوره تحصیل؛ در فعالیت‌های صنفی و امتحانات داخل سمیستر معیار کامیابی چه خواهد بود؟ کسی که دوره مکتب را درست نخوانده باشد (تهداب قوی نداشته باشد.) به یقین در دوره تحصیلات عالی به مشکل، نه؛ به مشکلات بزرگ و گوناگون روبرو می شود. آیا اینجا هم سهمیه بندی اعمال خواهد شد؟ که وای به حال ما!

4-    فرض بفرماید که همان سهمیه‌بندی و مدارا، در دوره تحصیل هم نقش خودرا بخوبی ایفا نماید (اما اینکه اینجا چه معیاری برای کامیابی زورزی خان و زخم‌علی درنظر گرفته شود، باید از حالا به فکر چاره کار بود.)، پس از فراغت، در محیط کاری چه خواهد شد؟ اینجا که یقیناً دیگر از آن مقوله حمایتی که تا اینجا شخص را کشانده است، خبری نخواهد بود. مسؤلیت این ناکارآمدی را کی به عهده خواهد گرفت؟ پاسخگوی بی کفایتی و عدم خدمت رسانی به مردم کی خواهد بود؟ بخصوص اگر این زورزی خان برود در قریه اش معلم شود، برای شاگردانش چه درس خواهد داد؟ و یا هم مثلاً داکتر، انجنیر و یا حقوقدان شود، این فاجعه را کی جمع خواهد کرد؟

دوستان، باور کنید که در دایرهء این سوالات زنجیرهء گیر مانده ام و مات‌ام کرده اند. این طرح، یک رویکرد تحمل‌گریزی دارد که اگر عملی شود، پس‌منظر آن بسیار خطرناک  است و فاجعه بزرگی در حوزه دانش اکادمیک در این خاک بوجود می آید. من عمیقاً از این طرح می ترسم و باور دارم که طراح این، باید مغز کارآمدی داشته باشد؛ ولی کاش این مغز، در راستای ظرفیت‌پروری و علم اندوزی کسانی کار می کرد که از حق مکتب و درس محروم اند تا زورزی خان و زخم‌علی بر اساس توانمندی شان در آزمون کانکور شرکت می کردند و با روحیه تحمل‌پذیری وارد پوهنتون/ دانشگاه می شدند و فردا هم در کنار هم، در یک اداره کار می کردند.

کابل- 29.04.1392

[ شنبه 1392/04/29 ] [ 8:3 قبل از ظهر ] [ احسان درویش ]
به یاد تان باشد که:

هیچخند، با "هفت سین مامور" به روز شد.

پوزخند هم بزنید.


[ چهارشنبه 1391/12/30 ] [ 11:36 قبل از ظهر ] [ احسان درویش ]

جمعه 5 جنوری

از کابل تا تهران (از 5 تا 17 جنوری 2013)


حوالی 4:30 صبح بیدار شدم و بعد از چای صبح، ساعت 5:10 از خانه حرکت کردم. در راه با داکتر شاه‌حسین حسینی همراه شدیم و در موتر او تا میدان هوایی کابل آمدیم و ساعت 6 صبح وارد میدان شدیم. دیگر همراهان ما نیز رسیده بودند و یا در حال رسیدن بودند. از هفتخوان تلاشی وسایل سفر گذشتیم. در یکی از این هفتخوانها، مجبور بودیم که بوت، بالاپوش و کمربند را بیرون بیاوریم تا از محل تلاشی بی سروصدا بگذریم. خیال کردم که این دیگر چه رسمی است!؟ به هر حال وارد هواپیما شدیم. دم دروازه هواپیما، دختران جوان و زیبا روی، به پذیرایی مهمانان ایستاده بودند و به همه با لبخند Welcome می گفتند. هر کس در جایگاه مشخص شده‌شان نشستند. بعد از تکمیل شدن مسافرین، که بعضی های شان خارجی هم بودند، طیاره حامل ما، غُم‌غُم کرد و جُم‌جُم کرده راه افتاد. کمی روی خط حرکت کرد و کمی هم به چپ و راست پیش رفت و بعد ایستاد شد. نمیدانم بعد از چی کارهای که انجام دادند، در 8:20 روی خط پرواز قرار گرفت و با سرعتی که بتواند جریان هوای بالای بال هواپیما را بیشتر از زیر بال بسازد، حرکت کرد و با ایجاد تفاوت فشار (بر اساس قانون برنولی)، هواپیما تکانی خورد که من هم احساس کردم، ارتفاع گرفت. برایم که برای نخستین بار بود، خیلی جالب بود. چقدر زود ارتفاع گرفت و از روی کابل گذشت، به همین سادگی. یادم نرود که نمیدانم از روی کدام کوه بود می گذشت، کمی بیشتر ارتفاع گرفت و بعد یکباره کاهش ارتفاع داد که قریب دلم را از دل خانه ام کنده بود؛ دل من هم سقوط کرد. به یاد آوردم که سقط کردن از یک ارتفاع چقدر سخت است و در دلم به چتر بازان آفرین گفتم با آن نترسی شان و سخت‌تر این است که تصویر و صحنهء مرگ را هم در پس از سقوط در ذهن داشته باشی. ناراحت نشوید فقط یک خیال بود و بس. به هر حال، هوا پیما ارتفاع گرفت و شاید هم از افغانستان خارج شد. من در وسط بودم؛ سمت چپم یک افریقای بود که تمام راه، یا می خورد و یا هم خواب بود و سمت راستم کسی بود که فکر کردم یک هزاره است و به همین خاطر، زمانی که بروی کوه‌ پایه‌ها بودیم، به هزارگی پرسیدم "امیالی کجایی مو؟" (حالا ما کجا هستیم؟) که رویش را برگرداند و با تکان سر گفت: What? تعجب کردم. با انگلیسی همرایش صحبت کردم. او "راوُل" بود از فلپین. این فلپینی ها عجب شبیه ما اند(شبیه قوم هزاره در افغانستان). در راه گهگاهی با هم صحبت می کردیم. من علاقمند بودم که بدانم چرا راول به افغانستان آمده و چی کاره است. او در یک کمپنی قراردادی با پولیس افغانستان بخاطر ترمیم موترهای "رنجر" پولیس کار می کرد و یک میکانیک بود و حالا هم می رفت رخصتی برای دیدن خانواده اش. در راه برایش گفتم که تو مثل ما هزاره ها قیافه داری و من در آغاز فکرکردم که از قوم ما هستی و با هم خندیدیم. در راه از روی شانه های راول از موقعیت هواپیما بر فراز ابر ها عکس می گرفتم و هر باری که کمره عکاسی ام را می کشیدم، او سرش را خم می کرد تا من عکس خوبتر بگیرم وبعد عکس را برایش نشان می دادم.

به هر حال، پس از بیشتر از سه ساعت پرواز برفراز کوه ها، به شهر برج ها نزدیک شدیم؛ شهری که با داشتن برج عرب و خلیفه و بسیاری جاهای دیدنی دیگر، از جمله رستورانت های رویایی و خیال انگیز، شهرت دارد رسیدیم. دوبی، از هفت امارت متحده عربی، پس از ابوظبی، دومین می باشد؛ ولی از نظر صنعت، تجارت و ترانسپورت، نخستین است- گرچه در آغاز، اقتصاد دوبی بر اساس تولید نفت آن بنا شده است که 6% تولید نا خالص آنرا تشکیل می دهد؛ ولی حالا، بیشترین عاید این خاک، از راه توریستی، تجارت، صنعت و ترانزیت حاصل می شود. (معلومات بیشتر اینجا) باید 8 ساعت را انتظار می کشیدم تا راه تهران را پیش بگیریم. از ترمینال یک به ترمینال سه رفتیم و هر کدام به طرفی. داکتر شاه‌حسین حیسنی عضو دیپارتمنت TB+HIV پروگرام ملی کنترول توبرکلوز، داکتر شکران احمد فقیری مسؤل توبرکلوز هلمند و من با هم بودیم. اینطرف و آنطرف در داخل ترمینال کمی گشتیم و بعد در جایی نشستیم.

دوبی، با اینکه شهر بزرگی نیست، ولی مرکز تجارتی و ترانزیتی خیلی بزرگی است و نقاط مختلف دنیا را به هم وصل می کند. در دوبی، هرکس با هر رنگ و رو دیده می شود و هیچ کس هم با کس کاری ندارند. دخترانی که برای جلب مشتری در پیش مغازه ها تبلیغات می کنند و برای عابرین در مورد نوعیت و کیفیت جنس معلوامت می دهند، چقدر آرام، باحوصله و دقت تذکر می دهند و تلاش میکنند که مشتری در مغازه را باز نماید. دختری بود که در مورد کمپیوتر لب‌تاپ برای ما معلومات میداد. از تمامی کم و کیف ان معلومات داد و تأکید داشت که این بهترین است- با اینکه ما فقط در کنار آن ایستاد شدیم و با هم می گفتیم که چقدر مقبول است این کمپیوتر که دختر رسید و شروع کرد به توضیح دادن. ما قصد خرید نداشتیم و در آخر هم با پیشانی باز Good bye کرد. فکر کردم که اگر ما باشیم، بیننده بیچاره را چی دشنام های خواهیم داد که پدر لعنت، فقط که من نوکرت باشم که اینقدر توضیح دادم و آخر هم نخریدی. اگر بر زبان نگوییم، در دل خواهیم گفت و اگر در دل هم نگوییم، در ذهن ما خواهد گذشت که اِی بی پدر وقت مرا ضایع کرد. واقعن، وقتی تفاوت‌ ها را حس می کنیم که تفاوت‌ ها را ببینیم.

پس از 8 ساعت انتظار، دوبی را به قصد تهران ترک کردیم. هواپیمای حامل ما متفاوت‌تر بود؛ خیلی زیبا و با امکانات بیشتر. بعد از دو ونیم ساعت پرواز بر فراز آبهای خلیج فارس، و خاک ایران، وارد میدان هوای بین المللی تهران شدیم و مسؤلین جایکا، دانشگاه شهید بهشتی و شفاخانه مسیح دانشوری به استقبال ما آمده بودند. بعد از سلام و احوالپرسی و معرفی سرپایی، راهی هوتل اقامت ما شدیم. و حوالی 11:30 شب در هوتل اِرم رسیدیم و با پذیرایی خوب مواجه شدیم و رهنما، ما را به اطاق های ما رهنمایی کرد.

[ پنجشنبه 1391/10/28 ] [ 10:41 قبل از ظهر ] [ احسان درویش ]

مقدمه

از کابل تا تهران (از 5 تا 17 جنوری 2013)


نخست قرار بود که برای دوره کوتاه 15 روزه در کورس اپیدمیولوژی در کراچی پاکستان بروم؛ ولی بنا به بعضی ملحوظات، که نمی خواهم یادآوری کنم، رفتنم نشد و در عوض کاندید دوره آموزشی کورس توبرکلوز مقاوم در ایران شدم. بعد از اینکه لیست کاندیدان در ریاست طب وقایوی وزارت صحت عامه رسید، با رفتن من مخالفت شد که دلیلش کارمند قراردادی بودنم بود. (من با سازمان جهانی صحت قرارداد کاری دارم.) پس از چانه زدن های زیاد، بالاخره مراحل اداری آن طی شد و همه ما، گذرنامه داخل خدمت را گرفتیم و راهی دروازه سفارت ایران شدیم تا ویزه سفر بروی گذرنامه‌های ما چسپانده شود. آمادگی سفر را گرفتم و مریضانی را که باید دوا میدادم، دادم و همرای بعضی مریضانی که نیاز به تعقیب داشتند، در معاینه خانه صحبت کامل کردم و توصیه‌های لازم را برای مدتی که در معاینه نیستم، برای شان دادم. پنجشنبه به تقاضای خانمم بخاطر بودن با خانواده، معاینه خانه نرفتم.

[ یکشنبه 1391/10/24 ] [ 1:41 قبل از ظهر ] [ احسان درویش ]

از کابل تا تهران (از 5 تا 17 جنوری 2013)


از 05 تا 17 جنوری 2013، بخاطر یک دوره آموزشی توبرکلوز مقاوم در یک گروه هفده نفری، در تهران هستم. این دوره آموزشی به حمایت مالی JICA راه اندازی شده است.

برنامه ما:

از 8 صبح تا 2 عصر ما را می برند در دانشکده پزشکی مسیح دانشوری ( شعبه طبی دانشگاه شهید بهشتی) و استادان مختلف برای ما درس می دهند. سپس ما را می آورند در هوتل مقیم ما که هوتل اِرم می باشد و در نزدیک آرشیو ملی و بانک مرکزی (نزدیک میدان ونک) قرار دارد. بعد از آن کار خاصی نداریم و گاهی می رویم شهر. تهران جاهای دیدنی زیادی دارد که می خواهم ببینم و هم با خیلی از دوستان انترنتی خود از نزدیک آشنا شوم؛ ولی نا بلدی، مشکل ساز است.

به هر حال، می خواهم گزارش این سفر را، که برای من به عنوان نخستین سفرم به خارج از کشور می باشد، همراه با برداشت خودم از تهران و دیگر شهرهای این کشور که خواهیم رفت، اینجا بنویسم.

البته این شماره تماس من است 09336846164

تا بعد بدرود.

[ شنبه 1391/10/23 ] [ 0:7 قبل از ظهر ] [ احسان درویش ]

سر نوشت

سر می کشم به بیرون
غم هایم را قسمت می کنم با ابر
جاری می شوم بر زمین
تا گم شوم در آب های بزرگ.

این است پایان سرنوشت من
در دنیای که یک قطره هم نیستم.

کابل 25 قوس 1391

[ یکشنبه 1391/10/03 ] [ 1:38 بعد از ظهر ] [ احسان درویش ]

فهرست درد


نخوان

بگذار شرحش را

فقط پُر می کنم فهرست را از درد

که روی تکه تکه استخوانم

                               دود می گردد.


کابل- 27 میزان 91

[ یکشنبه 1391/07/30 ] [ 10:0 قبل از ظهر ] [ احسان درویش ]

روز پدر مبارک!

امروز صبح که دفتر آمدم، بعضی دوستان برایم تبریک گفتند. گفتم: چی؟ گفت روز جهانی پدر. به شوخی گفتم: مگر پدران هم روز دارند!؟ خندیدیم. به یادم آمد که پدرم برایم چقدر زحمات را متحمل شده تا من درس بخوانم و آدم شوم که هنوز خیلی نخوانده ام و نمیدانم که شده ام و یا نه!

به هر حال برای پدرم این روز را تبریک می گویم. برایش همیشه صحتمندی و آرامی می خواهم.

البته برای من هم تبریک!

[ دوشنبه 1391/03/15 ] [ 11:44 قبل از ظهر ] [ احسان درویش ]

در سوگ یک مادر!

از: فروزان درویش


  صبحگاه پنجشنبه 27 دلو، در سوگِ زنی نشسته بودیم؛ زنِ دهاتی و بی آلایش. زنی، که همسر مهربان کسی بود، زنی که یکی از آرزو هایش پیشی جستن در مرگ بود و همیشه میگفت:«خدا مره از زوار (شوهرش، که همه کاکا زوار می گویندش.) پیش کنه» و همانطور هم شد. همسرش، درست همانندِ یک پرستار تمام عیار، شب و روز در کنارش ماند و لحظه یی تنهایش نگذاشت؛ حتا در زمان واپسین لحظات خداحافظی اش.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1390/12/02 ] [ 9:44 قبل از ظهر ] [ احسان درویش ]

دو روز برفباری در کابل

دو روز متوالی است که هوای کابل برفی است، زمینش سپید پوش شده است، نفس جاده هایش هوای تازه را می دهد و زمینش با حرص و ولع تمام، برف ها را در خود می کشاند گویا تشنگی مفرطی را پشت سر گذاشته باشد و از دیگر سو، مژه های درختانش، خبر از پیری و یا خواب شان می دهد که گویا فصل استراحت است و نفس تازه کردن برای بهار دیگر و بار دیگر.

دیروز، پیش از چاشت، در خانه بودم. دخترم و پسرم هر دم بیرون می رفتند و برفبازی می کردند. من هم چندان مانع شان نمی شدم. می گذاشتم که به روی برفها بلغزند و بیفتند و بیفتند. باز دوباره برخیزند. دشت شان را که یخ می گرفت، می آمدند و گرم می کردند و باز همان بود و همان. کودکی، چه روزهای دارد که نفهمیده از آن گذشتیم و ... هیچگاهی هم بر نمیگردد.

امروز صبح که در دفتر آمدم، نظری (مدیر تصویر برداری) مصروف تصویر برداری از دانه های برف بود که رقصان رقصان به زمین می نشستند و رضوانی (عبدالجکیم رضوانی، تهیه کننده برنامه زیبای گل صبح) و هزاره (انور هزاره، تصویر بردار موفق و کار کشته) در وسط حویلی جا خوش کرده بودند و هر که می آمد و از نزدیکی شان می گذشت، یاد دوران کودکی را تازه می کردند. من هم از این شوخی شان بی نصیب نماندم. در آغاز خیلی محترمانه برخورد کردم تا از گزند کلوله (پاغونده) های برف شان در امان بمانم؛ ولی نشد. زدند و من هم فرار را بر قرار ترجیح دادم و بعد خودم هم شریک بازی شدم. زدند و زدم. با مزه بود. یاد روزهای افتادم که در زمستان با همسن و سالانم می رفتیم دامنه کوه، پاغونده بازی می کردیم و زمانی که سرجه می شد(روی برف را یخ می گرفت) لخشک می زدیم( یخمالک می زدیم). چه روزهای تکرار نشدنی بود که قدرش را ندانسته، پشت سر گذاشتیم. تا چشم باز کردیم، دیدیم کوله باری از مسؤلیت ها دورمان را احاطه کرده است. هر روز هم که می گذرد، این بار، سنگینتر و سنگینتر میشود. کجاست توانایی برداشتن شان!

به هر حال، این برفباری، هوای کابل پر دود و غبار را تغییر داد. فرصت تنفس اکسیجن را داد. پیش از این، ... نه؛ دود، کاربن دای اکساید و غبار بود که می کشیدیم و گاهی هم بدون استفاده، پس می دادیم؛ ولی از دیروز به بعد، کمی اکسیجن می کشیم. این هم غنیمت است. میزان امراض طروق تنفسی، فوق العاده بالا بود که تداوی اش هم مشکل. مریضان، سر به در معاینه خانه داکتران بود. گاهی اینجا و گاهی آنجا- بدون جواب مثبت دوا. دلیل عمده؛ هوای بس آلوده شهر کابل بود که سهم ما را از اکسیجن، جیره بندی کرده بود- آنهم به تقریب صفر.

کاش این برفباری ها مثل طلوع خورشید، دوام دار باشد.

[ پنجشنبه 1390/10/15 ] [ 9:43 قبل از ظهر ] [ احسان درویش ]

 

حذف عدد بی ناموسی؛ یک موفقیت تاریخی!

................

خیلی دراز نشود حرفم، در این مجلس سنتی(البته در زبان عوام، مجلس سنتی، همان مجلس کوتاه کردن چیز پسر کوچک را هم می گویند که این را با آن اشتباه نگیرید. لطفن!)، تمامی اعضا به کمیته های 40 گانه تقسیم شدند تا روی مسایل بزرگ ملی و کشوری بحث کنند تا آسان تر  به نتیجه برسند؛ ولی از شما چه پنهان، کسی به اطاق 39 نرفت که نرفت. من، که شنیدم، خیلی گیج شدم. البته قبلن هم کمی گیج بودم. سوء تفاهم نشود، در مورد 39 گیج بودم.

ادامه را در اینجا بخوانید!

[ دوشنبه 1390/09/07 ] [ 3:14 بعد از ظهر ] [ احسان درویش ]

انتظار

 

زنی می ریخت در آیینه زیبایی چشمش را  

و پر می کرد در گودال شب اندوه و خشمش را

 

فرو می خورد در خود خستگی و خواب را هرشب

مبادا حین خوابش یخ زند دستان گرمش را

 

دو شق می کرد سیبی را، کنارش می نشست انگار

کسی سر می کشد از در، که گیرد هر که سهمش را

 

زمان در لحظه هایش انتظار مرد را می کاشت

و حس می کرد روی شانه ی رؤیای نرمش را

 

نگاهش گِـرد در می بافت تار عنکبوتی را

نیامد مرد، تنها ماند، زن، کودک و قومش را

***

و ناگه جِتکه* ی خورد از صدای گریه ی کودک

به یاد آورد مردم را، دعای روز ختمش را

کابل- سرطان 90


* جتکه: تکان ناگهانی در نتیجه عامل بیرونی و یا یادآوری موضوع و یا خاطره ی

[ چهارشنبه 1390/08/04 ] [ 10:12 قبل از ظهر ] [ احسان درویش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زمان، چک چک لحظه هاست

که بر ما می چکد.

پس این چکیده ها را دریابیم!
امکانات وب
سخن روز: سخن مردان بزرگ:

مدیریت
avayeazad  logo  آواي آزاد
آوای دل
www.dastanak.ir
www.shereno.com
وبگاه عروض
 سایت زیبا برای پسران و دختران ایرانی

یادگیری الکترونیکی زبان انگلیسی

Add to TheFreeDictionary.com

ویراسباز: ویراستار رایگان فارسی

مرکزوبلاگ وسايتهاي هزارگي
افغان لینکر
افغان لینکر دایرکتوری قدرتمند وبلاگ ها و سایتهای افغانی





Powered by WebGozar

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل

کد اپلود عکس